توضیحات
مدرسهها بدون من شروع شده بود. دوست داشتم بروم اما خب میرفتم که چی میشد. آنطور هم حداکثر در اواخر پاییز باید به خاطر سوءتغذیه با نیمکتهایی که روی آنها نشسته بودم تابوتی میساختند، ترجیحم صندلی معلم بود، چهارچوبش فلزی بود اما نشیمنگاهش نرم بود و بعد در حیاطِ مدرسه دفنم میکردند. شاید در آینده مدرسه را تعطیل میکردند و مقبرهای میشد. شاید مادرها بچههای تازهبهدنیاآمده خود را میآوردند به زیارت من تا بچههایشان در آینده درسخوان شوند.
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.